آن شب موقع رفتنش، هوا سرد بود و باد خنکی می وزید ؛ گوشهایم سرخ شده بود.پیراهنی که به خاطر همرنگی با چشمهایش برایش خریده بودم را به تن داشت... دستان بزرگش را روی شانه ام گذاشت ، و من چقدر عاشق آن سنگینی دستانش بودم.با دقت به چشمان بسیار شفافش نگاه کردم و به او گفتم که تا قبل از تو ، معنی واقعی خوشبختی را نمی دانستم، و هرگز فکرش را نمیکردم که بتوانم در این دنیا یک نفر را انقدررر دوست بدارم..از ورای شیشه های جدا کننده و آخرین gate فرودگاه ، از دور در هوا بوسه ای برایش فرستادم و آنی به این فکر کردم که چقدر تماشا کردنش را دوست دارم ، و چقدر طرح اندامش برایم آشناست ، طوری که می توانم او را از بین همه ی آدم ها به راحتی تشخیص دهم.همان لحظه حس خواستن ، خواستن جسمش سراپای وجودم را فرا گرفت...من تمام دین خود رادر طوافِ چشم تــوهفتمین دورم کجا بود ؟!دور اول باختــــــــم...پاورقی:معلمت خودم بودم دیگه !همینه که وقتی میگم عید نمیای پیشم ؟ .. میگی دلم میخواد بیام اما تو ولخرجی کردی و حالا پس اندازی نداریم که من بلیط بخرم .
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۱ساعت   توسط ری را
برچسب: نویسنده: حدیث کریمیپور تاريخ: يکشنبه 21 اسفند 1401 ساعت: 23:49
هی میخنده و هی میخنده ... فقط به این خاطر که من داد میزدم " بدویید دستبند آوردیم ، دستبند ".تقریبا هر ماه یه جشن به هر بهانه ای که شده توو خونه شبه پدری برگزار میشه ... شرکت کردن بچه ها و شادی و شعر خونی براشون الزامیه و بودن حامی ها اختیاری .اما من پای ثابت تمام جشن هاشونم ...این جشن ها بهترین فرصته واسه من، که با بارانا وقت بگذرونم و نگاش کنم ... فرصته واسه کشف کردنش.قرار بود بچه های این خونه با مفهوم پول و کسب و کار آشنا بشن ... گفته بودن که هر کدوم از بچه ها فکر کنه و یه چیزی واسه فروش بذاره ؛ مثلا نقاشی هاشون ، یا کاردستی و غیره.سپردم به بارانا که تصمیم بگیره چی بفروشه ... قبلا براش یه جعبه مهره های دستبند خریده بودم که باهاشون دستبند واسه خودش درست کنه ؛ پیشنهاد داد که اونا رو درست کنیم و بذاریم واسه فروش.حدود 10 تا دستبند با هم درست کردیم و هی طرح دادیم که هر کدوم رو چطوری بسازیم ... مهره هامون که تموم شد ، گفت که من برم بازم از این بسته ها بخرم که دستبند طراحی کنیم ... اما بعدتر یه کوچولو فکر تقلب زد به سرم !من و بارانا قراره کنار هم خوش باشیم و وقت بگذرونیم ... به اندازه کافی هم دستبند درست کرده بودیم ، خب چرا ده تا دیگه اش رو آماده نخریم ؟!.با بیست تا دستبند بساط کاسبیِ من و بارانا آماده شد !مسئول به هر کدوم از بچه ها 4 تا پنج هزار تومنی داده بود که برن از هم دیگه خرید کنن ... توو این خونه سن بچه ها زیر 7 سال هستش و مدرسه نرفتن ، اونا درست با مفهوم پول آشنا نیستن .حساب کردم که هر دستبد برامون 10 تومن در اومده ، گفتم بیا هر دستبند رو 3 تا پنج تومنی بفروشیم ... قبول نکرد ! .. گفت هر 4 تا پولشون رو بهم بدن یه دستبند می تونن بردارن !!!داشتم دستبندها رو روی میز میچیدم ،
برچسب: نویسنده: حدیث کریمیپور تاريخ: يکشنبه 21 اسفند 1401 ساعت: 23:49
برچسب: نویسنده: حدیث کریمیپور تاريخ: يکشنبه 21 اسفند 1401 ساعت: 23:49